|
مجتمع مسکونی مترو
|
با سلام و تسليت از صميم قلب
مدتي شهرک نبودم وبي خبر از همه جاوقت وارد شدن به شهرک با کمال تاسف شاهد حجله جواني شدم که نوشته جوان ناکام پويا مقدم..... خيلي متاثرتر شدم پبيشر آن که شنيدم از همين خانواده جواني ديگر بر اثر تصادف ناکام ازاين دنيا رفت .آواي عزاداري جوانان فضاي شهرک را پر کرده واشک در چشمانما ن پر ...قادر نوشتن نيستيم براي احترام روح اين عزيزان سکوت اختيار ميکنيم وبسنده ميکنيم به پيامهاي تسليت شما شهروندان محترم تا تسلاي بازماندگان اين عزيزان باشد

من را هم در غم خود شريك بدانيد.
قاصدك سياه
بي خود دل خاك شور مي زد
انگار كه از غمي خبر داشت
تا اين كه سپيده سر زد و صبح
از راز بزرگ پرده برداشت
يك مرتبه ابر ناله سر داد
برقي زد و رعد را خبر كرد
خورشيد به پشت كوه برگشت
يك روسري سياه سر كرد
يك گنجشك ناگهان سرش را
كوبيد به سنگ و رفت از هوش
رودي كه از آن طرف روان بود
جيغي زد و ماند سرد و خاموش
پروانه اي از بلندي افتاد
در باغ هزار غنچه پژمرد
از غم، كمر درخت خم شد
حال گل اطلسي به هم خورد
يك سنگ كه باورش نمي شد
آهسته به دور خويش غلتيد
يك قاصدك سياه رد شد
يك مرتبه بغض سنگ تركيد
مي كند بنفشه موي خود را
يك بلبل سبز نوحه مي خواند
آن روز ميان سينه زن ها
يك چلچله زير دست و پا ماند
آن روز زمين سياه پوشيد
پر بود دلش ز غصه و درد
انگار كه چشم آسمان هم
در سوگ بهار گريه مي كرد(۱)
افشين علاء
۱- از كتاب چكه چكه اشك